تبليغاتX
تجلی

تجلی

ظهور پنهان ها

ریشه یابی عوامل انحراف و بررسی راهکارها در ازدواج

انحراف رفتارهای اجتماعی در طول تاریخ در موارد متعددی مصداق یافته است. اغلب این انحراف ها تدریجی بوده و عامل آن فراموشی هدف و انگیزه از آن رفتار بخصوص بوده است. امر ازدواج نیز یکی از مصادیق این انحراف است. اگر از انحراف های قدیمی قومیو قبیله ای موجود در این سنت نبوی بگذریم، مبدا انحرافی که امروزه، بخصوص در محیط‌های شهری شاهد هستیم را می‌توان از دوران جنگ به بعد دانست.دوران جنگ را می توان دوران اوج غلبه فضای تبلیغی دینی در جامعه دانست. به تبع این فضا ، عرف بسیار نزدیک و همگام با معیارهای دینی حرکت می‌کرد. در این فضا ازدواج عمل اجتماعی منطبق با عرفی بود که دین آن را شکل داده بود.

فاصله گیری عرف با معیارهای دینی در دوران پس از جنگ و بالاتر از آن، شکل گیری تضاد بین آنها در سال‌های اخیر بستری است که می توان ایجاد انحراف در اهداف و روش‌های ازدواج را در آن تحلیل کرد. حاکمیت ارزش های غربی مهمترین عامل منحرف کننده ی این سنت اللهی است.

نهادینه شدن مصرف گرایی در زندگی های روزمره عاملی می شود که فرد احساس می کند بایستی اوج این مولفه ارزشی سبک زندگی غربی را در مهمترین واقعه زندگی اش در معرض دید همگان قرار دهد. گویا قناعت و تقید به عدم اسراف ضد ارزش محسوب می گردد.

در نگاه مادی، مهریه که بایستی عاملی برای نشان دادن صداقت محبت نسبت به همسر باشد ،تضمینی همانند چک و سفته در معاملات دیده می‌شود. این دیدگاه خود تخم عدم صداقت و اعتماد را در نطفه ی ازدواج می کارد. دیدگاهی که مهریه را ضمانت می‌داند، پیشفرضش این است که طرفین با هم صادق نیستند و احتمالا قصد نقض تعهد را دارند که نیاز به گرفتن تضمین در بدو امر احساس می گردد. مشاهده می شود که از همین دیدگاه نادرست بذر عدم اعتماد شکل می گیرد.

معیار انتخاب همسر در نگاه مادی در وهله اول، زیبایی های ظاهری، توانایی های مالی و دیگر ملاک هایی است که جهان بینی مادی آنها را ارزش می‌داند. موارد فوق به تدریج با تغییر ارزشهای اسلامی به غربی در عرف جامعه ایجاد شده است. عرفی که به خودی خود ارزش ذاتی ندارد.  

برای تصحیح این روند و بازگشت به معیارهای دینی که قطعا به ازدواج های سهل و آسان تری خواهد انجامید یک راه بیشتر وجود ندارد و آن تغییر ارزشهای عرفی در جامعه است. تصحیح عرف و رسوم نادرست در این زمینه به سه شیوه قابل اجرا است:

1- روش عملی

عمل موثرترین  راه تاثیر گذاری است. سربازان خط مقدم جبهه فرهنگی امروز کسانی اند که شجاعانه خلاف ارزشهای عرف جامعه عمل می کنند و استوار، الگوهای صحیح را عملا پیاده می کنند. انان از طعنه ها و اعتراض هایی که اطرافیان آنها با معیارهای غربی به آنها وارد می کنند نمی هراسند و ثابت قدم، الگوهای صحیح ازدواج را اجرا می کنند تا چراغ راه دیگران باشد.

2- فضاسازی رسانه ای

رسانه ها و به خصوص رسانه های تصویری بایستی الگوهای صحیح ازدواج را در سریال ها و فیلمها نشان دهند. این که برای نمایاندن را تاکید بر عواقب بی راهه رفتن را در فیلمها و سریال ها نشان دهیم عملا بازدارنده از بی راهه روی نخواهد بود و فضای ذهنی مخاطب را بیشتر با بی راهه ها درگیر خواهد کرد و ناخودآگاه همان ها را به او القا می کند اگر چه که نتیجه گیری کلی فیلم چیز دیگری بوده باشد. فعالیت ایجابی رسانه ای در این زمینه لازم است. باید نمونه های درست ازدواج توسط رسانه ها نمایش داده شود.

3- ایجاد الگوهای بومی-اسلامی شادی

نبود الگوهای موجه برای شادی، قشر خاکستری و عوام جامعه را به راه سهل تر سوق خواهد داد. راهی که الگوهایش آماده عرضه باشد و کاملا روشن است که غرب در این زمینه بسیار جلوتر است. امروزه شاهد هستیم که الگوهای شادی طیف انقلابی از سرناچاری و در فقدان الگوهای شادی، از دل مجالس غم و سوگواری توسط مداحین اهل بیت تولید می شود. الگویی که موقتا از فرط بی الگویی ناچار به استفاده موقت از آن هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط علمداری  | 

تقوای ماشینی با ماشین تقوا

در حال حاضر در سیستم دانشگاه هستم و این سیستم چندین سال است و پیشتر از آن نظام آموزش و پرورش مرا تا این حد از تحصیلات رسانده است. اکنون که واحدها تمام شده و فشاری از سوی کلاسها وجود ندارد ولی خودم ُ خود به خود به دنبال کارهای دانشگاه می روم.این نکته را داشته باشید. دانشگاه توانسته صفاتی را نهادینه کند در من. این نظام مرا هدایت می کند. چه جالب ! نظامی ساخته شده که انسانها را در جهت خاصی هدایت می کند.

برای عبودیت و انجام کارهای صحیح نیز می توان و باید نظامی تشکیل شود تا افراد تحت پوشش آن به همین مرحله هدایت خودبنیاد برسند. در مقیاس کوچکتر سیستم هوشمند مدیریت افراد ساخته شود که بر حسب نظام پاداش و جزای تعریف شده در آن-شخص ترغیب به کمال می گردد.آقای عالی می گفت در اسلام ما چیزی به نام خلوت نداریم و همیشه زیر نظر هستیم. چه خوب که یک سیستم جامع الکترونیکی هوشمند در خانه نصب کنیم تا عدم وجود خلوت ملموستر شود.این سیستم تمام کارهای دارای قابلیت ارزشگذاری اخلاقی دینی را ثبت و نمره دهی می کند.

همچنین در خارج از خانه وسیله کوچک الکترونیکی که می تواند نسل بعدی از گوشی های هوشمند باشد اعمال و رفتار شخص را ثبت و ارزشگذاری کند. ممکن است اگر فقط جنبه صلبی برای فرد استفاده کننده از آن باشد رغبت برای استفاده کاهش یابد پس بایستی با تنیدگی نظارت و رفع نیازها شخص را به این سیستم وابسته کرد.بهتر است احتیاجات  فرد از قبیل نیاز به تلفن همراه و پخش کننده های صوتی و . . . درآن گنجانده شود.  از وظایف این دستگاه محاسبه ی نفس برای شخص است که با استفاده از ورودی های صوتی تصویری و سنجش های احیانا لازم دیگر و استفاده از هوش مصنوعی  عمل می کند. مدیریت زمان فرد از وظایف دیگر قابل تعریف برای چنین دستگاهی است.اگر این وسیله با ازارهای دیگری از جمله سامانه های هوشمند سازی منازل و وسایل ارتباطی هوشمند دیگر در اجتماع نیز مبادله داشته باشد برای شخص مشکل خواهد بود که از برنامه ریزی تخطی کند و فرد مجبور به عملکرد در چهارچوب این سیستها خواهد شد. قابلیت تبادل با فرد استفاده کننده - قابلیت درک و تحلیل از قابلیت های مورد نیاز چنین وسیله ای است.اگر سیستم خلافی را تشخیص داد به شخص تذکر می دهد. وقت نمازها را تنظیم می کند و عمل اشتباه را برای کاربرش مشکل می سازد.

یک یاداور دائمی برای فرد می توان ایجاد کرد. تا کی برای اینکه کسی مراتب انسانیت را طی کند به او بگوییم نیاز به استاد حاذف و راه بلد داریم. آیا نمی توان آیت الله بهجت ها را در نظام ها ریخت و از شخص محوری به نظام هایی برسیم که نتیجه ورود به آنها مصاحبت دائمی با امثال آیت الله بهجت باشد. آیا زمان آن نرسیده که به جای رساله ی عملیه ابزارهای دین محور تولید کنیم که رساله ها نرم افزارها و کدهایی از برنامه آن باشند که نحوه عملکرد آنها و ارزشهای حاکم بر آنها را تعیین می کند.

تمدن اسلامی جدید دیگر با ابزارهای کند و کم تاثیر منبر و خطابه بوجود نخواهد آمد باید تکنولوژی دینی متناسب با فضای جدید را تولید کرد

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

فراق

باز دلم آتش گرفت.
تا این راه پایان پذیرد، چه خواهد شد؟
هیچ. . .
تا اراده ای نکرده ای، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و تو همان خواهی بود که هستی. هر از گاهی نسیمی می وزد و آهی می کشی. میدانی که چه باید بکنی اما تغییر و انتخاب، بزرگ می نماید. خرج زیادی که بابت این راه پرداخته ای از تغییرش بازت می دارد.
و می دانی که به جایی نخواهی رسید.
باز در نیستان آتش افتاد و افسوس. کو برنامه ریزی برای مسیرت. چرا وقت خالی بین لحظات فراوان برای اختصاص به مسیر و نهایتا مصیر وجود ندارد. چرا مثل بقیه ی کارها هل دهنده ی بیرونی وجود ندارد. دیروز به فکر این افتادم که موسسه ای، پرورشگاهی، جایی که عضوش شوی و آن سیستم ترا هل بدهد ایجاد کنم. ولی چرا از درون نیروی پیش برنده ای نباشد.
آخر، وقتت تمام می شود و کاری هم نکرده ای. چه بد سرونشتی و ساءت مصیرا.
و خلق، بیشترشان غافلند و دور خودشان می چرخند. مرگ بر توسعه! مسیری نظام مند که انسانها را استثمار می کند تا دنیاشان را آباد کند. تازه اگر نخواهی وقتت را به بطالت بگذرانی. مسیری برای تمام عمر با هدفگذاری غلط . مسیری که از تو همه ی فرصت عمرت را طلب می کند. چیزی که تمام دغدغه، وقت و فکرت را می بلعد و فرصت گوشه چشمی، نگاه به آنچه باید بشود را به تو نمی دهد. کجاست نظام تعالی بخش!
با این وضع آرامشی نخواهد آمد. انتحاری لازم است. اما فکر محافظه کار می ترسد از انتحار. مبادا بی چاره شوی! اصلا از کجا معلوم چاره کار انتحار است. آمدیم زدی زیر میز و دیدی که روز، همان روز است و شب، همان شب ومسیر سرنوشتت با تغییر مسیر زندگیت تغییر نکرد. آن وقت است که جزو اخسرین خواهی بود.
انسان بر نفسش بصیر است ولو بهانه بیاورد. سرنوشت را اراده ی خودت تغییر خواهد داد و لا غیر.
ای خدا این اراده کی عمل می کند؟
منتظرش بمانم؟
نمانم؟
آیا خاصیت دنیا این نیست؟
این فراق تا آخر دنیا با من خواهد بود؟ علی(ع) هم سر در چاه می کرد.
این فراق چقدرش طبیعی است و چند درصدش از بد عمل کردن و گناه و خرابکاری ماست؟ ای بسا همه اش ! زیرا که کسانی چون علی(ع) بوده اند که یقین و ایمانشان اضافه نخواهد شد به هنگام کشف الغطا. من چه بدبختم و ما چه بدبختیم که می دانیم و حرکت نمی کنیم. چطور بروم؟ چه را تغییر بدهم؟ کو راه بلدی که تاتی تاتی ببردمان تا راه بیفتیم، ای خدا !
دیگر علم کارساز نیست. مشکل از جای دیگری است.
یاد آن ایام. یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم، در میان لاله و گل آشیانی داشتم. او بود و من و سکوت. نه میل به تغییری و نه ناراحتی از وضع موجود. چه شد که گرفتندش از تو؟ چه کردی؟ در میان جمع بودی و دلت با او بود. یا ایتها النفس المطمنه. برگرد ای انسان نا آرامٍ گم کرده راه!
برگرد که اینجاست یار گمشده. گِرد جهان، سرگردان و گیج دنبال چه می گردی؟
...
چه شد که این شد. برای یک مهندس زجر آورترین چیز آن است که رفتار یک پدیده را نداند. نتواند مدلش کند. نداند کجا را تغییر بدهد چه عوض خواهد شد. و من نمی دانم چه شد که آن شد و چه شد که این شد. امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء. خدایا مرا به حال خود وامگذار که اگر چنین شود وا اسفا. نیمی از راه گذشت و نشد. اما امیدوارم به او.
گفته ای که هوایمان را داری؟ مگه نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

برنامه ریزی عمرانه

فرض کنید که یک عدد انسان به شما می دهند صفر کیلومتر!

واجد تمامی استعدادها و همگی بالقوه

از طرفی شما می خواهید برای او برنامه ریزی کنید که زندگیش را چگونه بپیماید

فرض دیگر اینکه هیچ رفیق نابابی وجود ندارد - هیچ کاستی اجتماعی نیست - در یک جامعه ی گل و بلبل!

اگر این بچه ی صفر کیلومتر بخواهی او را تبدیل به ورزشکار بزرگی کنی می توانی

اگر بخواهی دانشمندش کنی شرایط فراهم است

می توانی کاسبش کنی

آخوند

دیپلمات

خواننده

و . . .

خوب این بچه را چه کاره خواهید کرد؟ هر کاره ای شود باید دلیلی داشته باشید

باید بدانید برنامه ریزی بر اساس چه معیاری باید انجام شود

در جامعه ما این بلا را سر بچه می آورند: اول دو دهه پیشنیاز می خورد و تا آخر لیسانس تکلیف مشخص است - با هدف اینکه در جامعه آدم حسابت کنند - تنها می ماند یک انتخاب رشته که اون هم بر حسب علاقه و رتبه و جو حاکم و اینکه چه رشته ای زودتر پر می شود مشخص می شود.

پس تا ۲۲ سالگی  از قبل برایت برنامه ریزی شده است. برنامه ریزی برای چه؟ برای اینکه آدم حسابت کنند.

خب از این به بعد پسر باشی دو راه داری - دختر هم باشی دو راه داری:

پسر: سربازی یا ادامه تحصیل

دختر: ازدواج یا ادامه تحصیل

می توانی بروی سر کار و پول هم دربیاوری - حالا با کمی بالا و پایین عاقبت همه این می شود که در زیر می آید:

یک نفر تا حدی تحصیل کرده ی ازدواج کرده ی سربازی رفته ی (اگر پسر باشد) دارای شغل و بچه دار که دارد روزانه کار می کند و حقوق می گیرد یا به امور منزل می رسد.

تا اینجا آن یک عدد انسان صفر کیلومتری که اول عرض کردم تکلیفش مشخص است. یعنی حدودا نهایتش را حساب کنی تا سی سالگی به یه همچین وضعیتی رسیده است.

چه جالب! برای این انسان صفر کیلومتر حداقل نصف عمرش را از قبل برنامه ریزی کرده اند. حالا چه کسی این کار را کرده خدا می داند. از این به بعد هم دیگر برنامه ریزی نمی خواهد همین روند را ادامه می دهند تا بچه هایشان به همین سرنوشت دچار شوند و بعد هم نوه هایشان و نتیجه هایشان.

خب این وسط یکی نمی پرسه قرار بود چه اتفاقی بیفته - این بچه صفر کیلومتر احیانا ممکن است برای کاری - هدفی - مقصود خاصی آمده باشد این دنیا. این برنامه ریزی پیش فرضی که در بالا عرض شد آیا به این اهداف احتمالی ارتباطی داشت؟ نداشت؟

بچه ی بنده خدا می خواست به کجا برسد تو این هفتاد  هشتاد سال؟

این برنامه ریزی پیش فرض چند درصد اهداف را براورده کرد؟ اصلا هدف احتمالی این بچه چیست تا بعد بپرسیم چگونه برنامه ریزی کنیم که بعد بدانیم این برنامه ی پیش فرض درست بوده یا غلط؟

کسی حال و حوصله داره برنامه ریزی روزانه ی  خود را به برنامه ریزی ماهانه - به سالانه - به عمرانه ترفیع بده؟

اگه حوصله داشتید بگویید تا بنشینیم ببینیم برای بچه هه چه کار کنیم؟

راستی هدف نهایی بچه را اول تعیین کنید تا بعد به برنامه ریزی برسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

بی خیال همچین خبری هم نیست

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

انسان هایی را می بینی که مقام بالایی دارند. یا از لحاظ سیاسی در مملکت کاره ای هستند یا عالم برجسته ای هستند یا ورزشکار قدری هستند. همه اینها نشان از رشد وجهی از انسان است. ما در دنیا به دنبال این کمالات می رویم و میرسیم و باز تشنه ایم. پس اولین نتیجه ای که می گیریم این است که بابا بی خیال همچین هم خبری نیست. مدت مدیدی ای است که می شنویم که ان اکرمکم عندالله اتقاکم. خب تا الان فکر می کردم که این برتری که خدا برای انسان ها انتخاب کرده مستقل از اثر وضعی عملی تقوی ورزیدن است. یعنی می پنداشتم همان طور که تفکر زیاد کننده عقل است و ورزش تقویت کننده بدن-تقوی هم پولی است که به جیب آخرتت ریخته می شود تا حساب آن دنیایت را تقویت کند. اما نه

چه می شود که وقتی با برخی اشخاص برخورد می کنی وجودشان را کوچکتر از خودت می بینی - احساس میکنی می توانی کنترلشان کنی-به راحتی قانعشان کنی-شبه هایشان برایت حل شده است- حرفهایشان برایت تکراری است و کلا در ظرف تو جا می گیرد-

از طرفی برخی دیگر وقتی نزدیکشان می شوی حواست را جمع می کنی که کم نیاوری - در صحبت با آنها از تمام ظرفیتت استفاده می کنی تا از عقیده ات دفاع کنی  و آخر سر هم می بینی او بالادست تو فکر می کند. این افراد در ظرف تو نمی گنجند و برتر از تو هستند. اگر روزی یکیشان را پیدا کردم برای دوستی انتخابشان می کنم زیرا که موجب ارتقا انسان می شوند. چرا که طبق قانون ظروف مرتبط- آب از سطح بالاتر به پایین سرازیر میشود.

اما انسان که یک ظرف ندارد. اگر روزی همنشین یک متفکر شوی از سرریز عقلش بهره مندت می کند. از بذله گویان - نشاطش سرریز تو می گردد و از مدیر لایقی جربزه ی مدیریتش.

در برخورد با برتر از خود- انسان خودش می فهمد که چه جنبه ای است که خود کم دارد و او بیش.

اما دیگرانی هستند که مجالستشان آرامش بخش است -علمش از تو کمتر است اما او را به بزرگی یاد می کنی - کاره ای نیست اما قابل تکریم- حضورش به تنهایی عظمت دارد- نمی فهمی که چه دارد که تکریمش می کنی - در ظاهر هیچ اما حقیقت این است که او وجودش وسیعتر است. هستی بیشتری دارد نسبت به تو -

یک سوال - آیا خدا معیار برتری را تقوی انتخاب کرده یا اینکه واقعا کسی که تقوی بیشتری دارد چیزی دارد که برتری می یابد-

امروز می دانم که تقوی - انسان را بزرگ می کند - شخصیتش را وسعت می بخشد و از همه مهمتر حجم ظرف وجودش را بیشتر می کند- حالا اگر خواستی علم بیاموزی - کمال کسب کنی ظرفت بزرگتر است و به این زودی ها پر نمی شوی- تقوی انسان را بزرگ می کند-حالا بعد از این طبیعی است که خدا ملاک برتری را تقوی بداند- ملاک برتری بر اساس تقوا قرارداد خدا نیست بلکه حقیقتی است برتری دهنده که انسان را همین جا در همین دنیا بالا می برد-تقوی اثر وضعی دارد.

دوباره به زندگی بنگر

عالم برجسته شوم؟

مدیر مدبر؟

طبیب حاذق؟

فرقی نمی کند

پس بی خیال

آنچه باید بشود وسعت دادن به وجود است

تقوا است

و مقدمه اش ذهن آرامی است که فرصت محاسبه نفس را داشته باشد

وقت فراغی است که بتوانی گوشه ای از ۲۴ ساعت را برای آن در نظر بگیری

مشغله بیش از حد ذهن در کارهای زندگی روزمره ولو درس و مشق و علم آموزی و مدیریت و کسب حلال و دیگر کارهای خوب باشد جای پرداختن به تقوی در زندگی را کمرنگ می کند

و این یعنی "اولئک هم الخاسرون"

زیرک آن است که گوهرش را در صدف دنیا بپرورد و از کل اقیانوس چشم بپوشد

که ما برای این کار خلق شده ایم

و اکثر ما سرگردانیم در بازی و ولگردی ها

جامعه برای چه رفاه می خواهد - برای چه فقر بد است- برای چه علم خوب است و در جایی باز میبینی بیش از حدش حجاب است. معلوم است که هدف چیز دیگری است- شرایط که برای کسب هدف آماده شد باید راه افتاد.

جامعه ما بر خلاف جوامع به اصطلاح توسعه یافته پس از اینکه به سطحی از رفاه اجتماعی رسید تازه مقدمات شروع تعالی انسانی را فراهم کرده است. آن وقت است که دیگر باید خطمان را از غرب جدا کنیم. آن گاه است که ما دیگر نباید کشتی تایتانیک و کویین ویکتوریا بسازیم- آنگاه است که باید بگوییم رفاه بس است.تولید مرسدس بنز بر فرض توانایی ساخت- اصالتا غلط است و ما را از هدف جامعه اسلامی تقوی طلب دور می کند-دل مشغولی درست کردن در جامعه اسلامی خلاف اهداف جامعه است و باید جلو آن گرفته شود-چه تفاوتهایی که ما با تمدن غربی باید داشته باشیم و در ذهنمان نمی گنجد. خدایا برسان بزرگمردی را که سر این پیچ قدرت چرخش فرمان جامعه را از جاده توسعه به تعالی داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

وبلاگ زده شد سر عیان می گردد

آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد

خواب در وقت سحرگاه گران می گردد

این شعر مرجع وزن تیتر است

انگیزه وبلاگ زدن برای خیلیها شهرت است. بدو بدو میری تو سایتا نظر میدی که یه روزی یکی بیاد از وبلاگت بازدید کنه. همین جا اول اشتباهه. جلب توجه چه ها که نمی کنه. مرد می خواد یه مطلب خوب بزنی و مثل یک مروارید بشینی تا پیدات کنند. اون وقت هر بازدید نشان از اقبال به محتوی است. و آنگاه است که پایدار است

وقتی برای شهرت ننوشتی مشهور می شوی

از اینها که بگذریم درد پسینی است که پس از شهرت دغدغه ی وبلاگ نویسان می شود.

حالا حرف بزنی همه می خونندش. فردا دوستات رو که نظر دادند هم می خونند. احیانا اگر آنها اطلاعات  پنهانی داشته باشند و اشتباهی در نظرات آن را لو داده باشند همه می فهمند. آن وقت است که باید مثل دیپلمات ها همه جا فرض کنی که دیوار موش داره ! (طبق خاصیت تعدی در ریاضی که البته گوش حذف شده)

این خودش تمرینی برای صداقت است و اینکه حرفت یکی باشه-مرد باشی به عبارت دیگر

بعد از طی این مرحله یه آرامش دیگری نصیب انسان میشه چون دیگه به این موضوع حساس نیست که پیش چه کسی چه چیزی گفته بلکه حساسیتش در این است که چه چیزی از زبانش-در اینجا از کیبردش- خارج شده-

میبینی! دیدت رو که عوض کنی میشه به وبلاگ نویسی به عنوان وسیله ی تمرین تقوی نگاه کرد

چه نوشابه ای باز میکنه نویسنده برای خودش-به قول ابطحی البته!

ژس نترس بچه جون بیا بازم به میدون- یه ژست دیگه بذار

اه صد بار تا این متنه تموم بشه ژ رو ژاک کردم بجاش پ گذاشتم این خط آخری دیگه بیخیالش شدم!! تو این کامژیوتره جاشون عوض شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط علمداری  | 

سر قلمبه

انسان نباید سرش قلمبه باشد.

انسان نباید تنها در یک زمینه قوی باشد و دیگر زمینه های پیشرفت را رها کند

انسان تک بعدی از کمال خود بدور است. آنگاه که به خاطر برنامه ریزی های از پیش شده و به خاطر قرار گرفتن در سیستم هایی که مدیریت انسانها را به عهده می گیرند ما از نعمت وظیفه آور اختیار استفاده نمی کنیم. قرار گرفتن در سیستمها یکی از آفات انسانهای این دوره و زمانه است. دانشگاه به عنوان بزرگترین سیستم دخیل در سرنوشت جوانان که بخش غنی و اصلی عمر آنها را برنامه ریزی می کند در عین داشتن فواید بسیار دارای عیب نیز هست. به جای اینکه عمرمان را خودمان برنامه ریزی کنیم دانشگاه ما را سالها در راهش هل می دهد و چه سخت است حفظ استقلال.شاید بگویید که همین هدایت اجبار گونه فشار مثبتی برای تسریع پیشرفت و تعالی است. بله هست و کسی انکار نمی کند. اما برای کسی که اراده اش ضعیف باشد. کسی که از بالا ، از ورای این سیستمهای اجتماعی به دنیا نگاه می کند خود می داند که اولویت با چیست و اینکه افسارش برای برنامه ریزی به دست دانشگاه بیفتد او را ناراضی می کند. انسانهای بزرگ تحمل این قیود را ندارند.

امروز ما دانشجو ها انسان هایی با سر های بزرگیم و دست و پا های کوچک.

زیرا صبح تا شب مجبوریم به یک چیز فکر کنیم. درس . .

بیاییم یک بار دیگر درس خواندن را انتخاب کنیم و از روز مرگی نجات یابیم

البته حواستان باشد اگر شروع به فکر کردید لزوما به این نتیجه نمیرسید که همین درصد را به درس اختصاص بدهم. جرات دارید احتمال بدهید که الویتهایتان را تغییر کند

بسم ا...


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

فرزندان جنگ

جنگ شد.

جنگ شد ، بعضی‌ از پدرها در پی‌ آسایش خود در کامل خونسردی و بی مسولیتی جاخالی دادند و به خارج مهاجرت کردند.برخی‌ دیگر ماندند .

آخر اینجا وطنشان بود.غیرت و میهن پرستی‌ هنوز در رگه‌هایشان جاری بود. اینان با حکومت کاری نداشتند هر که حاکم بود، بود. ایران باید زنده می‌ماند ، باید از دست تجاوز کاران در امان می‌ماند.

پدران دیگری بودند که نبرد را بین حق و باطل می‌دیدند. مهم بود که در مقابل چه کسانی‌ می‌جنگی. به تبعیت از امامشان می‌جنگیدند و پاداشی از کسی‌ نمی‌خواستند.

برای دو دستهٔ آخر اتفاقی‌ افتاد که لازم شد دوباره به جبهه رفتنشان نگاهی‌ بیندازند

برای چه رفته بودند و الان چه شده.آیا هزینه را آنها داده بودند و سود را کس دیگری برده بود.برای آنان که فارغ از حکومت و برای میهنشان جنگیده بودند قابل قبول بود که پس از پیروزی حکومت از جنگ بیرون آماده کمی‌ به خود ببالد و بعد عادلانه رفتار کند.اما زمانی‌ که دیدند عدّه‌ای فاسد سؤ استفاده را به نهیات رساندند تاب نیاوردند و رفتار آنان را به پای کل حکومت گذاشتند.

اعراض کردند.

پشیمان بودند از جنگی که برایش هزینه داده بودند.این شد که راهشان را عوض کردند و دنبال همان گروه اول رفتند و به زندگیشان چسبیدند.

پدرهای دستهٔ سوم  برای جنگ بر اساس آرمانهایشان هزینه داده بودند  و وقتی فساد مفسدان و کاستی های گوشه و کنار را دیدند زحماتشان را هدر رفته نیافتند زیرا که آنها با حکومت معامله نکرده بودند، ‌معامله آنها با خدا بود، آنان به وظیفه خود عمل کردند و  به معامله شان  با خدا راضیند.

اما برای فرزندان پدرهای آسمانی اتفاق دیگری افتاد.

بخشی از هزینه را آنها باید متقبل می‌کردند ترکش‌های پدرانشان بر زندگی‌ آنان و مادرهایشان سنگینی‌ می‌کرد.

پدر راضی‌ بود. چون دانسته این راه سخت را انتخاب کرده بود. اما فرزند که انتخابی نکرده بود. اگر انگیزه پدر را درمیافتند آنها هم راضی‌ بودند به آرمان پدر. و گرنه از خود سوال می‌کردند که چرا ما باید هزینهٔ کنیم تا عده دیگری به دنبال منافع نامشروع باشند.

یک نتیجهٔ دیگر هم گرفتند

و آن اینکه هر چه هست از قامت نسازه بی‌ اندام این حکومت است.

و اینطور به مخالف بدل شدند.

اما فرزندان دیگری بودند که معامله گرانه به داستان نمی نگریستند. آنان راه پدرشان را ادامه دادند و می‌دانستند که آن جنگ ادامه خواهد داشت. اصلاح نقایص و کوتاه کردن دست مفسدان خود جنگ بزرگتری بر عهدهٔ این فرزندان بود.

حال خطاب به آن فرزندان از راه پدر بریده می‌گویم

شکایت شما بسان شکایت بچه‌ای معلول مادرزاد است که پیش خدا شکایت میکنند از وضعیت ناخواسته‌ای که دارند. مکتبی‌ که خدای چنین افرادی را نه عادل میداند شما را هم خسران دیده می‌پندارد. اما حساب خدا در قیامت صاف میشود نه در دنیا.

آنهائی که به راه پدرانشان ایمان دارند وقتی‌ ظلمها را می‌بینند در پی‌ اصلاح بر می‌آیند و تا تحقق کامل اهداف پدرانشان ایستادگی می‌کنند.

ای فرزندان جنگ راه پدر را ادامه دهید

جنگ دیگری در راه است که شما سربازانش هستید

منتظریم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط علمداری  | 

رباعی

به رافت رمضان و ورد قدرانه

دم عیسی حیات داد فواد فرزانه


وجود دل چو گلی است بدان دم دعا

برست تبسم لاله شکفت ریحانه

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط علمداری  | 

همین یک شبه

دیروز او از ولایت فقیه پرسید. بی مقدمه پرسید. خندیدم و گفتم معمولا در بحث ها و اختلافات رایج از مسائل خردتر شروع می کنند و بعد می رسند به ولایت فقیه . گفت آخر همه چیز به همین جا ختم می شود. آنهایی که ولایت فقیه را قبول دارند و آنهایی که ندارند. هر یک از این دو گروه نمی توانند با هم حتی صحبت کنند و زبان مشترکی بینشان وجود ندارد . همیشه گفتگوهایشان به دعوا و مجادله می کشد و هیچگاه با هم کنار نمی آیند. کمی تامل کردم و گفتم در حوزه عمل حرف یکی باید به کرسی بنشیند ولی در حوزه نظر می توان گفتگو کرد. به علاوه که موضوعات بالا دستی ولایت فقیه وجود دارد که می توان بر آنها به توافق رسید. دیگر بحث را ادامه ندادیم و من رفتم. اما هنوز در ذهنم مشغول سوال و جواب بودم. می گفتم اختلاف این دو گروه واقعا بر سر چیست آیا اختلافشان ولایت فقیه است و از این منشا دو سبک زندگی ایجاد می شود. فکر نکنم این طور باشد. اختلاف اساسی تر از اینها است. البته خودشان هم نمی دانند و فقط در نمودهای ظاهری آن که یکی از آنها ولایت فقیه است آن را احساس می کنند. اختلاف بر سر دین است. بر سر زندگی دینی و غیر دینی است. این است که دو سبک زندگی ایجاد می کند. همین ها که مسلمانند حتی نماز می خوانند اما روش و مشی زندگیشان مسلمانانه نیست. به سخن گویاتر برنامه زندگیشان دین محور نیست. دوره ای بود در اوایل انقلاب که همین ها زندگی دینی داشتند. آن زمان ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم. آنها خودی بودند. با ما بودند. اما الان همین ها تغییر کرده اند. تا به حال هم دلیلی روشنتر از هجمه فرهنگ سکولار غربی برای این تغییر پیدا نکردم.

مجالس عروسی یک نمونه خوب از بروز اختلافات اساسی این دو گروه است. جایی که این دو گروه اختلافاتشان بروز واضحتری دارد. نه از جنبه سیاسی و اعتقادی بلکه از جنبه ملموستر مدل زندگی و رسوم و عادات، جایی که مکتب ها حاصل تلاششان را در آن حوزه می خواهند. این مجالس امروزه نشان دهنده و یا به عبارت بهتر رسوا کننده نهایت ها و مهمتر های زندگی افراد است. این جا مشخص می شود در هر فرد چه عقیده ای در چه رتبه ای قرار دارد. آن هایی که بهانه همیشگی "همین یک شبه" را بهانه می کنند. چه دروغ بزرگی می گویند. هر روزشان همین یک شب است و همین یک شب در باطن شبیه تمام روزهایشان است. فکر همان فکر است که امشب فرصت بروز پیدا کرده. گروهی وسط مجلس بلند می شوند می روند نماز جماعت را با تمام مخلفاتش اقامه می کنند. و چه زیبا کلمه اقامه در جمله قبل می نشیند که ادا کردن یک گونه است و اقامه، صلابتی دیگر دارد در این میدان جنگ عقاید. گروهی دیگر از ابتدا در ذهنشان نماز و خیلی چیزهای دیگر شب عروسی را پاک کرده اند زیرا که عروسی همین یک شب است دیگر. یادم به کارزار مولایم افتاد. هم او که ما را محو خود کرد در آن شب. آن شب مهمترین شب زندگیم بود و خواهد بود. و ما ادراک ما لیله القدر. آنجا هم همان یک شب بود. شب مولایم عاشورا. آنجا هم بهانه می آوردند که فقط همین یک شب است. از مراد طلب طرد بود در تاریکی و از مرید بهانه جویی برای وصل در روشنایی ایمان. جالب است که در دو جناح متضاد رفتارها قالب مشابهی دارد. اما این کجا و آن کجا. یکی از فرط بی فکری و راحت طلبی شبی را مستثنا می کند و دیگری چنان استوار تصمیم گرفته که اگر هر روز و هر شبش را هم در راهی که برگزیده کشته شود باز چهار ستون خیمه عقایدش استوار ایستاده است.

اما هنوز این سوال در ذهنم می پیچد که چیست عامل عضویت در یکی از این دو گروه. تربیت خانواده، دوستان، مطالعه زیاد برخی و بیهوده گردی برخی دیگر. هیچ یک از این جوابها برایم دلچسب نیست. آخر مگر می شود کسی نیمی از عمرش را سپری کند و یک بار به فکر مطالبی فراتر از مدل ماشین ها، قیمت جدیدترین تلفن های همراه و فیلم های جدید روی پرده، فرو نرفته باشد. آیا افرادی روی این کره خاکی هستند که سوالات اساسی تر زندگی قلقلکشان ندهد.

یک بار دیگر باید به قبرستان سر زد.

قطعه شهدای جنگ

آنجا که تطمئن القلوب بذکر الله است دیگر مجال پرسیدن نیست. آنجا آرام شده ای. چه لذتی داشته گفتگو با چاه، در دل شب.

اینجا دیگر استدلال هم دلچسب نیست. باید نشست و شنید. و تو چه دانی که شب قدر چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط علمداری  |